بگذار از تو

افسانه ای بسازم

به معیار نیمه شب.

روی می گردانی و

نگاهت

جا می ماند

روی پله پله انگشتهایم

چشم هایت حرام می شود بر دیوار

چشم بگذار

لبهایم پنهان می شوند

پشت سیاهی چادر

آواری که می ریزد را رعد بگیر

برق بزن

دور شو

گم شو در بلندای ستون های روزنامه

در هوار جارچی ها

پشت چراغ های قرمز

هی شاهزاده

کفش آن نگاه

دیگر

پای چشم هیچ دختری نمی نشیند.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :