سرهنگی هزارساله ام

که مدام از شکوه هنگ سواره می گویم

از تو که هزار سال پیش

فرمان آتش دادی

و من هزار بار زیباتر بودم

نوه ها فقط لبخند می زنند

من مرزهایم را سخت می گیرم

روزهایم را روی هم می چینم

و می ترسم از لبخندها

از مبادا که بوده نبوده ای

از ردی که بر این خاک نیست

 

نیستی

و جنگ من

انگار

سالهاست که تمام شده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :