از من

نشسته ام و در من

کسی می دود

بی که از خیابان های شلوغ بترسد

از چراغ های قرمز بترسد

از ماندن بترسد

می دود تا سرمای غریب روزهایی که طعم آهن می‌دهند

نشسته ام

و کسی در من می‌بافد

رنگ رنگ روزهای خاکستری را

تا آنجا که هنوز سر نینداخته بودم

کور نکرده بودم خنده‌های دلواپسی را

نشسته ام و در من

کسی نفس کم می‌آورد

تا دورها

می‌دود

و با تمام پل‌ها

تهران را به هم می‌رساند

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها :