که خوب نمی شود دیگر

چقدر ارزشش را نداشت

آن تکه‌ای را که جا گذاشتم در انارهای کال‌سوخته‌ی شهرم

چقدر ریز است

بزرگی حسرتی که مرا بی لبخند تو کرد

من زنده‌ام

بی تکه‌هایم

بی‌خنده‌هایت

و چشم‌هایم

بی‌حواس  که می شوند

کویر می کاوند

دنبال آب.

چشم‌هایم هنوز به تکه‌هایم است

بی حواس زنده بودن که می‌شوم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :