پتو را دور خودم می پيچم ٬دستم روی پاتختی دنبال پاکت سيگار می گردد...پيدا نمی کنم....توی اين تاريکی هم ميفهمم می فهمد که به تو فکر می کنم....از صدای نفسهايش...ذهنم را می خواند...حتی وقتی که می خواهم به تو فکر نکنم ٬ زل می زند توی چشمهايم و همينطور نفس می کشد٬آنوقت مجبور می شوم يادت بيفتم

ولش می کنم.....خسته شدم....ديگر نمی خواهم به تو فکر کنم!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :