پناه

چنان ظریف می خندم که

 بغضم بیرون نریزد

دست می کشم به کبودی ای که از چشمت سرازیر شده

نمی خندی

می گویم

می دانی؟...هنوز شبیه ترینی به آن که دوست داشتمش

می دانم...

به دلم که فکر می کنی خوش است

نمی خندی

به دلِ خوشم شاید بخندی

می گذاریم به حساب بی خبری

اما می فهمم ... بی که بدانی دلت گرم تر می شود

از فریادی که بر بام می بری

امشب.

 

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
نرگس

ببخشید ورود ممنوع اومدم[چشمک]

---

همیشه غریبه

فهیمه

زیبا بود چقدر خوشحال میشم وقتی میام میبینم که باز مطلب جدید گذاشتی مرسی

مریم

خیلی زیبا بود به منم سر بزن