دیگر به تقویم و فصل نیست.

این روزها٬

میان دستهام

           هستی و نیستی

خط خط

            و

           راه راه.

                  انگار باران.

/ 9 نظر / 9 بازدید
آرش

گفتم: «بمان!» و نماندي رفتي بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سكوت و صعودُ سقوط! تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم، هي افتادم! هي بالا رفتم، هي افتادم ... تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي من بي چراغ دنبال دفترم گشتم بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم نوشتم، نوشتم ... حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند و مي خندند ! عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند اما چه فايده؟ هيچكس از من نمي پرسد بعد از اين همه ترانه بي چراغ چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند حالا دوباره اين من و اين تاريكي و اين از پي كاغذ و قلم گشتن گفتم : « - بمان!» و نماندي اما به راستي ستاره نياز و نوازش اگر خورشيد خيال تو اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند اين

arash ajam

salam سلام وبلاگ جالبی داری اگه می شه یک سر به وبسایت من بزن نظر یادت نره منون می شم بای

حامد

سلام مطلبی راجع به فیلم اغما نوشته ام. خوشحال می شوم بیایی و تو هم نظرت رو راجع به این فیلم بگویی

علیرضا

سلام با اينکه دفعه ی قبلی که به وبلاگت سر زدم فهميدم اصلن چيزه خصوصيی در کار نيست اما باز هم با ديدن<کاملن خصوصی.........>کنجکاو شدم بيام تو! شعرت هم بدک نبود! موفق باشی!

Inmates

دیگر به تقویم و فصل نیست.... خيلي عالي بود

مونا

انگار كه هر چه " هست " در عالم " نيست " پندار كه هر چه " نيست " در عالم " هست

علی صالحی

گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه. ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره . فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست. گالیور، همیشه، گالیور …