دژاوو

همین روزهاست که تصادفن شوم

سر پیچ کوچه ای

که "اوه..ببخشید!"

بال بزنم و دست بدهم

با کتاب هایی که از پیاده رو پر می زنند.

تو همین طور بمانی توی چشمهایم

تا آن سمت خیابان

که چقدر آشناست

این دست که پیش از دستگیره تاکسی

دسته مویش را هل می دهد زیر روسری،

این لبخند،

دیده باشی

حتی این برگ را که می افتد میان این مراسم

قبلن.

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
موژان

عالیه سپیده عالی... یه حال خوبی داره شعرات

نیکی جومپی

دمت بابا دمت ایول در حد جادو و اینا خوشمون اومد. سلام امروز دیدم پشت یه وانت نوشته بود طاقت مردی نداری همچو زن در خانه باش !

نیکی جومپی

کمی اغراق آمیز ممکنه به نظر بیاد ولی سیر نمی شم از خوندن بعضی شعرات سلام

نیکی جومپی

چقد آدم گاهی به این "تو" های داخل شعرا حسودی ش میشه سلام بیستمین فیلمی که دیده بوودم رو اومدم!

الینا

قبل این جریان ها با این که میدونستم این اثر یه تقلیدی از سلینجر ئه ولی فقط میخواستم بدونم که چیه که انقده غوغا ... به هرحال خوشحالم که حتی نیاوردمش توی کتابخونم . و مرسی از حضور .

الینا

این شعر ، جالب بودن قضیه اینه که توی ذهن خودت می‌تونی جابه جا بخونی ... من متقابلاً به شما بال می‌زنم !

al

این خوب بود واقعآ... خوشم اومد!

Nader

تصویر این را بیشتر دوست داشتم. آفرین[لبخند]