من لبخندم را کشیده بودم به تنت

از این سر میدان تا چهار راه که کج می شد گوشه ی لبم

روی لبهایم بند بازی می کردی

و من هی می خندیدم که زمین

نخوردت.

حالا

 آسمان آنقدر بزرگ شده که

چانه ام مدام می لرزد و

کج می زنم...

لبم دیگر میدان را نگه نمی دارد

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
نادیا

چند وقتی بود اینج نیومده بودم خوب شد برگشتم مثل سابق حتا بهتر خوب می نویسی و من لذت می برم

نادیا

این چند وقت که یر نزدم بهت ننوشتی چیزی که سلام ویکی کریستینا قشنگ بود می نویسم در موردش حتما